زندگی زیباست

زندگی فرصت لمس لحظه هاست

زندگی زیباست

زندگی فرصت لمس لحظه هاست

زندگی زیباست

اگر بسیار عمر کنی ، باز هم فرصت کمی داری ...

سعی کن از تمام لحظات آن لذت ببری ...

از هر روز این زندگی درس بگیر تا اشتباهی را دوبار تکرار نکنی چون فرصت برای این کار نداری ...

پیام های کوتاه
طبقه بندی موضوعی

۵ مطلب با موضوع «فیلم» ثبت شده است

از این به بعد ارائه مطلب در صفحه شخصیم در گوگل پلاس انجام می شود


https://plus.google.com/+HosseinEghbal

  • یکی از مردم شهر

دیشب از بین فیلم هایی که تو هارد داشتم the brothers محصول سال 2009 آمریکا را انتخاب کردم.


معرفی فیلم the brothers


معمولا به اینکه بازیگر کیه و کارگردان کیه دقت نمیکنم ، پس نمیدونم.

داستان مربوط به دو برادر هست که یکی فوق العاده از همه لحاظ ، هم از لحاظ ارتباطش با همسرش با فرزندانش ، اهل کار بودنش و مسئولیت پذیریش ، از اون طرف برادرش 180 درجه مخالف با این بررادر تو همه این موارد و شخصیتی که تو دل هیچ کس نمیره ...

پسر مقبول تو ارتش آمریکا کار می کنه و ماموریت میخوره و به عنوان فرمانده راهی افغانستان می شه در بین راه هلی کوپتر سقوط می کنه و همه غرق میشن غیر از این پسر مقبول فیلم و یکی از سربازانش که اسیر افغانی ها می شن .

ارتش آمریکا به هوای اینکه همه مرده اند بعد از سقوط به خانواده و همسر اون خبر مرگ این پسر رو شکنجهمی دهند ....

داستان با مسائل حاشیه ای ادامه دار می شود تا اینکه بعد از شکنجه های فراوان از این پسر که فرمانده هم هست ، افغانی ها می خواهند که سربازش را با دست خودش و بدون اسلحه با چوب بکشد ، اول قبول نمیکنه ولی بعد از اینکه افغانی ها خانواده و فرزندانش و یادآوری می کنند ، تحت یه فشار عصبی خیلی بالا به شکل ناراحت کننده ای سربازش و میکشه ...

به کشورش برمیگرده {{ یادم رفت بگم که تو این مدت که تو اسارت بود همه بچه هاش و هم همسرش یه الفتی با برادر شوهرش یا همون عمو بچه ها پیدا می کنند }}

با کوله باری از فشار عصبی به خونه بر میگرده .... خیلی لاغر و عصبی شده ، دیگه حوصله بچه ها رو نداره ، دیگه اون آغوش آرامش بخش برای بچه هاش نیست و بچه هاش هم ازش دوری می کنن و این بیشتر به اعصابش فشار میاره ....

داستان به همین شکل تا ته میره که دیگه میره بیمارستان روانی ها برای معالجه ....

بعضی از قسمت های فیلم انقدر اعصاب خورد کن بود که می زدم فیلم و جلو رد شه ، واقعا خدا به خانواده های جانبازهای اعصاب و روان صبر بده ....

خیلی سخته ... فرزند و همسر سال ها منتظر می مونن که پدر یا مردشون برگرده ولی در واقع یک جنازه متحرک هست که بر می گرده ....

کسی که رفتارهای و واکنش های عصبیش و تیر ترکش ها توی ذهنش تعیین میکنه و کم کم منفور میشه در حالی که اختیاری از خودش نیست ...

جنگ برای همه کشور ها ، چه مهاجم چه مدافع بدبختی میاره ....


<< نمیدونم قرار واقعا یه روز تو دنیا دیگه جنگ نباشه یا خیاله ؟ >>

  • یکی از مردم شهر

فیلم دور افتاده با بازی زیبای تام هنکس


کی میدونه که جریان آب با خودش چی میاره .... پس به نفس کشیدن ادامه میدم


این دیالوگ فوق العاده را بعد از اینکه تو جزیره تلاش کرد تا خودش و دار بزنه ولی تنه درخت کنده شد گفت ، فکر کرد هنوز نباید بمیره و باید زنده بمونه که بعد از چند روز جریان آب وسیله ای را آورد که از اون تونست به عنوان بادبان استفاده کنه و از موج های اقیانوس فرار کنه .....


هیچ بن بستی نیست تو زندگی .... به فرستاده های خدا امیدوار باشید کلید قفل شما هم تو یکی از این موج ها میرسه ....


معرفی فیلم cast away

  • یکی از مردم شهر
یه چند روزی میشد این فیلم و دانلود کرده بودم ولی وقت نشده بود ببینم تا امروز که بالاخره یه وقتی پیدا شد و دیدم ...

معرفی فیلم

بعضی از دیالوگ های فیلم + بعضی از تفسیرهای من از برخی قسمت های فیلم ... :

  • پسرم هیچ وقت اجازه نده دیگرون خودشون و از تو بالاتر بدونن
  • مدیر مدرسه : پسر شما به دلیل هوش پایین نمیتونه تو مدرسه ما ثبت نام کنه ... مادر : یعنی هیچ راهی نداره .... مدیر : آقای کمپ چطورن !!!  ( احتیاج به توضیح نیست ، خداکنه خلق خدا هیچ وقت احساس نکنه که کسی به کمکش احتیاج داره ، چون اول یاد هوس خودش میفته و احتیاج خودش  )
  • وارد اتوبوس مدرسه شد و هیچ کس بهش جا نداد ، یعنی هیچ کس ازش خوشش نیومد ( برای همه اتفاق افتاده ، از یکسی خیلی خوشت میاد هی میخوای اون و بیاری پیش خودت یا همش کنارش باشی ، یا برعکس از یکی بدت میاد بدون هیچ دلیلی و میخوای که ازش دور شی البته بیشتر این اتفاق تو زمان بچگی میفتاد ولی همین اتفاق چقدر سرنوشت های بعضی بچه هایی که به هر دلیلی تو دل برو نبودن را تغییر داد کسایی که هزار و یک مشکل داشتن که اجازه تو دل برویی بهشون نمی داد )
  • دختر : تو احمقی ، چیزی هستی ؟ ... فارست : مامانم میگه احمق کسیه که کارهای احمقانه انجام بده
  • مامانم میگه معجزه هر روز اتفاق میفته ، بعضی مردم اینجوری فکر نمیکنن ولی براشون اتفاق میفته (این قسمت از فیلم فوق العاده بود یه سری از بچه های مدرسشون هی دنبال این راه میفتادن تا مسخرش کنن و بزننش چون به کمک پای مصنوعی راه میرفت بعد تو همین جریانات یه روز که داشت از دست اینا فرار میگرد متوجه شد که پاش بدون مشکل میتونه حرکت کنه که دلیلش همین تلاش روزانه برای فرار از دست اینا بود این یعنی هر روز معجزه ای در زندگی ما هست)
  • دختر : هیچ فکر کردی در مورد این که میخوای در آینده کی بشی ... فارست : کی بشم ؟ مگه قرار نیست خودم بشم ؟ ... دختر : همیشه خودت میشی فقط یه جور دیگه ای از خودت
  • برادر بودن باید کار سختی باشه !
  • فرمانده : گامپ تنها هدفت تو این ارتش چیه ؟ ...گامپ : فقط دستوراتی که شما میدید را انجام بدم (این ساختار افتضاح تو سربازی رفتنای ما هم هست سر و کله زدن با یه عده آدم بی سواد و عقده ای)
  • دوست خوب چیزی نیست که بتونی تو هر گوشه و کناری پیداش کنی
  • من نمیدونستم ولی قسمت بوده من مامانه تو باشم ...
  • من معتقدم آدم خودش سرنوشت خودش و میسازه فقط باید نهایت استفاده از اونچه خدا بهت داده رو بکنی
  • زندگی یه جعبه شکلاته ، نمیدونی چی ازش نصیبت میشه
  • قبل از اینکه بتونی به جلو حرکت کنی گذشته را پشت سر بزار


واقعا فیلم عالی بود ، نتیجه ای که به نظر من میشه از فیلم گرفت اینه که ما با هر محدودیت و یا کمبودی که داریم به جایی که بخواهیم میتونیم برسیم چون یه چیز بین همه آدمها مشترک هست و اون اینه که توانایی تلاش کردن دارن ... ولی آیا میخوان ؟


مطمئن باشیم تو همه اتفاقاتی که د رزندگی برامون میفته چه بد ، چه خوب ف حتما حکمتی نهفته که در آینده تبدیل به اتفاقی عالی برای ما می شود ...




  • یکی از مردم شهر

این فیلم و تقریبا 5 ماه پیش دیدم ...

فیلم Life Is Beautiful

هنوز ، که هنوزه یاد فیلم میفتم یه انرژی فوق العاده ای می گیرم ...

کلیات داستان مربوط میشه به اردوگاه های کار نازی ها که برای یهودی ها درست کرده بودن و اینکه به زور یک عده را می بردند برای کار در آنجا با سختی ها خاص خودش

خوب این سبک فیلم ها بسیار هست ولی نکته هایی داشت این فیلم که فوق العاده کاربردی و تامل برانگیز هست تو زندگی های ما
بعضی هاش و که یادم مونده مینویسم هر چند تقریبا کاملش و تو دفترچه خاطراتم نوشتم ولی هر چنتایی که یادم مونده از فیلم مینویسم


  • وقتی که مرد و زن و به اسارت می برن بچه به صورت اتفاقی میوفته سمت مرد و نمیزان با مادرش دوره اسارت را طی کنه تو تمام این مدت مرد سعی میکنه جوری نمایش بده اتفاقات را که بچه ارتباط خوبی بتونه با زندان برقرار کنه و متوجه نشه که اجباری اونجا هستن و دائما جوری وانمود میکنه که گویا دارند بازی می کنند و ماموران زندان هم هرکدام نقشی در بازی دارند و نکته جالبش اینه که بچه هم کلی لذت می بره و خودش کنجکاوتر میشه تو بازی و سعی می کنه دستورات بازی که برخیش سخت هست را خوب رعایت کرد این قسمت خوراک زندگی های ماست ، ما خودمون دیدمون و نگاهمون را به زندگی مشخص می کنیم ، میشه از سختی های زندگی هم لذت برد اگر فکرت و عوض کنی  تو این فیلم میشد که بچه حقایق را بفهمه و افسرده بشه و انرژیش کم بشه و دیگر نخندد و ... ولی پدرش فهمید این موضوع را که اگر واقعیت را بداند عمل مفیدی نمیتواند انجام دهد و فقط از درون خورد می شود پس واقعیت را به شکل دیگری به اون نشان داد و این فوق العاده بود
  • عشق مرد به فرزندش و همسرش در همه جای این فیلم می شد دید و به شکل عجیب و فوق العاده ای ارائه شد باید در جریان فیلم قرار گرفته باشید تا متوجچه شوید از اونجایی که اختلاف طبقاتی بین زین و مرد بود ولی فوق العاده قلبشون به هم نزدیک بود ...


خیلی حرف و تفسیر داشت این فیلم که باید دید و فهمید من بیشتر نمیتونم بنویسم


اسم وبلاگ را با الهام از همین فیلم انتخاب کردم ، شاید بتونم جوری دیگر نگاه کنم به زندگی


لینک IMDB : 

http://www.imdb.com/title/tt0118799

  • یکی از مردم شهر