زندگی زیباست

زندگی فرصت لمس لحظه هاست

زندگی زیباست

زندگی فرصت لمس لحظه هاست

زندگی زیباست

اگر بسیار عمر کنی ، باز هم فرصت کمی داری ...

سعی کن از تمام لحظات آن لذت ببری ...

از هر روز این زندگی درس بگیر تا اشتباهی را دوبار تکرار نکنی چون فرصت برای این کار نداری ...

پیام های کوتاه
طبقه بندی موضوعی

۱۲ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «مشکلات زندگی» ثبت شده است

دیشب از بین فیلم هایی که تو هارد داشتم the brothers محصول سال 2009 آمریکا را انتخاب کردم.


معرفی فیلم the brothers


معمولا به اینکه بازیگر کیه و کارگردان کیه دقت نمیکنم ، پس نمیدونم.

داستان مربوط به دو برادر هست که یکی فوق العاده از همه لحاظ ، هم از لحاظ ارتباطش با همسرش با فرزندانش ، اهل کار بودنش و مسئولیت پذیریش ، از اون طرف برادرش 180 درجه مخالف با این بررادر تو همه این موارد و شخصیتی که تو دل هیچ کس نمیره ...

پسر مقبول تو ارتش آمریکا کار می کنه و ماموریت میخوره و به عنوان فرمانده راهی افغانستان می شه در بین راه هلی کوپتر سقوط می کنه و همه غرق میشن غیر از این پسر مقبول فیلم و یکی از سربازانش که اسیر افغانی ها می شن .

ارتش آمریکا به هوای اینکه همه مرده اند بعد از سقوط به خانواده و همسر اون خبر مرگ این پسر رو شکنجهمی دهند ....

داستان با مسائل حاشیه ای ادامه دار می شود تا اینکه بعد از شکنجه های فراوان از این پسر که فرمانده هم هست ، افغانی ها می خواهند که سربازش را با دست خودش و بدون اسلحه با چوب بکشد ، اول قبول نمیکنه ولی بعد از اینکه افغانی ها خانواده و فرزندانش و یادآوری می کنند ، تحت یه فشار عصبی خیلی بالا به شکل ناراحت کننده ای سربازش و میکشه ...

به کشورش برمیگرده {{ یادم رفت بگم که تو این مدت که تو اسارت بود همه بچه هاش و هم همسرش یه الفتی با برادر شوهرش یا همون عمو بچه ها پیدا می کنند }}

با کوله باری از فشار عصبی به خونه بر میگرده .... خیلی لاغر و عصبی شده ، دیگه حوصله بچه ها رو نداره ، دیگه اون آغوش آرامش بخش برای بچه هاش نیست و بچه هاش هم ازش دوری می کنن و این بیشتر به اعصابش فشار میاره ....

داستان به همین شکل تا ته میره که دیگه میره بیمارستان روانی ها برای معالجه ....

بعضی از قسمت های فیلم انقدر اعصاب خورد کن بود که می زدم فیلم و جلو رد شه ، واقعا خدا به خانواده های جانبازهای اعصاب و روان صبر بده ....

خیلی سخته ... فرزند و همسر سال ها منتظر می مونن که پدر یا مردشون برگرده ولی در واقع یک جنازه متحرک هست که بر می گرده ....

کسی که رفتارهای و واکنش های عصبیش و تیر ترکش ها توی ذهنش تعیین میکنه و کم کم منفور میشه در حالی که اختیاری از خودش نیست ...

جنگ برای همه کشور ها ، چه مهاجم چه مدافع بدبختی میاره ....


<< نمیدونم قرار واقعا یه روز تو دنیا دیگه جنگ نباشه یا خیاله ؟ >>

  • یکی از مردم شهر

فیلم دور افتاده با بازی زیبای تام هنکس


کی میدونه که جریان آب با خودش چی میاره .... پس به نفس کشیدن ادامه میدم


این دیالوگ فوق العاده را بعد از اینکه تو جزیره تلاش کرد تا خودش و دار بزنه ولی تنه درخت کنده شد گفت ، فکر کرد هنوز نباید بمیره و باید زنده بمونه که بعد از چند روز جریان آب وسیله ای را آورد که از اون تونست به عنوان بادبان استفاده کنه و از موج های اقیانوس فرار کنه .....


هیچ بن بستی نیست تو زندگی .... به فرستاده های خدا امیدوار باشید کلید قفل شما هم تو یکی از این موج ها میرسه ....


معرفی فیلم cast away

  • یکی از مردم شهر

شخص صبور پیروزی را از دست نخواهد داد ، هرچند طول بکشد. امام علی علیه السلام - نهج البلاغه قصار 153

صبر

  • یکی از مردم شهر
یکی از کتاب هایی که امسال نمایشگاه خریدم ...
از روی جلدش چیزی دستگیر آدم نمیشه .... اوایل کتاب هم کمی خسته کننده است چون مباحث علمی مربوط به دید است ولی جالب بود ولی از صفحه 40 به بعد کتاب جالب می شود و به نظر ارزش مطالعه دارد

طبق عادت همیشگی در حین مطالعه با ماژیک خط کشی می کنم جاهایی که برام جالب بود و برای مرور سریع تر در آینده و جدیدا هم که این خط کشی ها را برای بچه های مجازی انتشار می دم شاید به دردشون بخوره


نام کتاب : دید سوم
انتشارات : آرون
نویسنده : مهندس زری پیرایش نیا
قیمت : 6500 تومان

معرفی کتاب دید سوم

  • وقتی ذهن انسان مشغول است ، آن فکری که ذهن انسان را درگیر نموده ، آنقدر پرانرژی و با قدرت است که مانع ورود پیام های خارجی دیگر به مغز و حافظه می شود و به دلیل نرسیدن انرژی پیام های دیگر، در مغز، پردازشی صورت نمی گیرد و انسان نمی تواند با توجه به موجود بودن تمامی عوامل موثر در دیدن از نوع اول چیزی را ببیند.
  • هر عملی که به طور عادت انجام پذیرد ، لذت اولیه از انجام آن عمل دیگر به وجود نخواهد آمد
  • شاید بتوان گفت انسان ها همیشه به دنبال آن لذتی که برای اولین بار به دست آورده اند، آن فعالیت را بارها و بارها تکرار می کنند تا به آن لذت اولیه برسند.
  • فرض کنید به یک کتابفروشی رفته اید، در میان آن همه کتاب ، ناگهان چشمتان به کتابی بر می خورد و از عنوان آن خوشتان می آید و آن را بر می دارید و نگاهی به مطالب آن می اندازید، سپس آن را می خرید و با دقت مطالعه می کنید و از خواندن آن مطالب بسیار خرسند می گردید و به دوستان می گویید که تصادفا از یک کتابفروشی ، کتابی را خریدم که بسیاری از سوالات و خواسته های ذهنی مرا پاسخ داده است. بیان آنکه شما در میان آن همه کتاب تصادفاً آن کتاب را دیده اید ، بیان صحیحی نمی باشد علت آنکه شما در میان آن همه کتاب ، آن کتاب را انتخاب کرده اید تصادف نبوده بلکه سوالات ذهنی شما دارای انرژی خاصی بوده ، که آن انرژی پرقدرت ، شما را به سوی کتابفروشی هدایت می کند که آن کتاب را داشته باشد
  • انسان چیزهایی را می بیند که می خواهد ببیند. یا اشخاصی را در جمع می پسندد و برایش جالب است که قبلا در ذهن خود به آن ها فکر کرده است
  • بعضی از افرادی که از جبهه بر می گردند، به دلیل جراحت مجبور می شوند که پاهایشان را قطع کنند. در بعضی از این افراد، می بینیم که شخص بیان می کند کف پایش می خارد، در صورتی که او دیگر کف پا ندارد پس چگونه احساس خارش را دارد؟ دلیل آن این است که اعصاب حسی کف پای او قطع نشده و توسط عاملی این عصب تحریک شده و پیام به مغز داده می شود و مغز است که بیان می کند که کف پا می خارد پس کف پا عامل خارش نیست بلکه عصب حسی که پیام را به مغز  می برد، عامل خارش است.
  • وقتی با لیزر می توانیم لکه ای را از بین ببریم و یا قسمتی را بسوزانیم پس با انرژی مغز هم می توان این عمل را انجام داد ، زیرا عمل لیزر جمع کردن انرژی در یک نقطه است، پس انسان با تمرکز می تواند همانند لیزر عمل کند و باعث از بین رفتن درد شود.
  • واقعیتی را که تجربه می کنید انعکاس انتظارهایتان است
  • در بعضی مواقع به یک مهمانی دعوت می شوید، که قبل از ورود به آنجا از لباس و ظاهر خود راضی نیستید، هنگامی که وارد آن مجلس می شوید یکی از میهمانان عیب لباس یا ظاهر شما را به خودتان گوشزد می نماید، در صورتی که ممکن است در مجلس افرادی باشند که ظاهر و لباس آنها از شما به مراتب بدتر باشد ولی آنها به چشم میهمانان نیامده و شاید زیبا هم دیده شوند، زیرا انها با رضایت از خود وارد مجلس شده اند و انرژی رضایت آنها بر روی همه تاثیر گذار بوده ولی در مقابل، انرژی ناشی از نارضایتی شما نیز بر همه اثر گذاشته و توجه آنها را بر روی عیب ظاهر یا لباس شما متمرکز نموده است.
  • لازم است بدانید ظاهر شما در اصل تفکر شماست که به چشم می آید.
  • هیچ گاه بینی شخصی درشت جلوه نمی کند مگر آنکه خود شخص آن را بزرگ ببیند. هیچ گاه هیکل شخصی بیشتر از حد بزرگ و یا خیلی لاغر جلوه نمی کند مگر خود شخص بخواهد
  • همیشه برای هر انسانی ، انرژی های منفی ناشی از اطرافیان وجود دارد، چه افراد خوب و چه افراد بد برای آنها انرژی های افراد حسود ، بدخواه و شرور وجود دارد، اگر این انرژی ها توسط انرژی های مثبت شخص که از تفکر انسان نشات می گیرند حذف نشوند، انسان هر روز اتفاقی ناگوار برایش می افتد.
  • وقت گرانبهای خود را صرف این پرسش نکنید که چرا جهان بهتر از این نیست؟ این کار فقط اتلاف وقت است. سوالی که باید کرد این است که چگونه می توانیم آن را بهتر کنیم؟ برای این سوال جوابی وجود دارد
  • زیبایی فقط به نوع تفکر انسان ها بستگی دارد و انرژی که از تفکر  انسان برای محیط فرستاده می شود، هر جسم یا محیطی که با نوع انرژی انسان هم فاز باشد آن چیز یا محیط زیبا دیده می شود و زیبایی ها معنا پیدا می کنند.
  • اگر می خواهید زیبا جذاب ، دوست داشتنی به نظر برسید، انرژی ساطع شده ، ناشی از رضایت از خود را با قدرت به فضا بفرستید و به ظواهر توجه نکنید.
  • کافی است انسان بتواند با تمرکز بر روی هدفی که دارد انرژی لازم را برای تحریک کردن آن نقاط مورد نظر در مغز را به وجود آورد تا راه حال های مناسب را برای رسیدن به هدفش پیدا بنماید.
  • حضرت علی (ع) می فرماید: وقتی میان جمعی قرار می گیرید و صحبت می کنید ، به گونه ای صحبت نکنید که حسادت جمع برانگیخته شود.
  • حضرت محمد (ع) می فرماید: هیچ گاه چه در خفا و چه در آشکار برای دشمن تان نفرین نکنید زیرا نفرین کردن و حسادت جمع را برانگیختن باعث ایجاد امواج منفی می گردد و معمولا انرژی ناشی از نفرین ، دامن فرد شخص را خواهد گرفت.
  • الکس موریسون می گوید : شما باید اول چیزی را به طور وضوح و روشن در ذهن داشته باشید قبل از اینکه بخواهید آن را انجام دهید ، زیرا چیزی کهدر خاطره شما مجسم می شود نیروی خلاقه "مکانیزم کامیابی" که در درون شماست وظیفه انجام داده و دنیال کردن آن را بهتر از شما که می خواهید به وسیله قوه فاعله آگاه یا نیروی اراده انجام دهید آن را پیگیری خواهد کرد
  • اشتباهی که در زندگی یک فرد آمریکایی ، روسی یا ایرانی رخ می دهد ، تاثیرش بر روی زندگی همه انسان های جهان است ، حتی اگر این تاثیر در حد خیلی کوچک یا قطره باشد
  • در هر حالت و در هر زمان و هر مکانی کار نیک انجام دهید ، بدون انتظار از آنکه جواب آن را از جامعه بگیرید ، مطمئن باشید این کار نیک انرژی اش در فضا ذخیره خواهد شد. "هر که خیر می کند ، پس خیر خویش آغاز کرده است و سودش قبل از دیگران به خودش می رسد" .... تو نیکی می کن و در دجله انداز / که ایزد در بیابانت دهد باز
  • تا به حال با خود فکر کرده اید چرا بیشتر آدم ها دوست دارند زیبا بنظر برسند؟ اولا انسان ها مالکیت را دوست دارند آنها فکر می کنند که با زیبا به نظر رسیدن می توانند مالک کسی شوند و زیبایی خود را وسیله ای برای به بند کشیدن افراد می دانند. ثانیا انسان ها شدیدا از تنها بودن می ترسند ، آنها فکر می کنند اگر یبا باشند بالاخره همدم هایی خواهند داشت که با آنها زندگی را به سر کنند ، زیبایی عاملی است که آنها می توانند دوستان زیادی داشته باشند.
  • شاید بتوان گفت عشق ، دوست داشتن وافر نسبت به کسی یا چیژی ولی بدون دلیل و منطق است.
  • همه ناراحتی های روحی و پریشان بودن انسان ها به دلیل آن است که احساس می کنند مشکلاتشان غیر قابل حل هستند و کسی نیست که آنها را پشتیبانی کد. به همین دلیل افسرده و بی انگیزه ، ناآرام ، خشن و بی هدف می گردند.
  • روزی یکی از عرفای برجسته به نام ابوسعید ابوالخیر با دوستان خود به آآسیابی رسیدند ابوسعید توقف کردندد و مدتی در آنجا ایستادند و سپس فرمودند: می دانید که این آسیاب چه می گوید : رسیدن به انسانیت این است که من می کنم ، درشت می ستانم نرم باز می دهم و گرد خود طواف می کنم ، سفر در خود می کنم تا آنچه نباید از خود دور کنم

  • یکی از مردم شهر

هفته پیش سه شنبه از انقلاب برمیگشتم سمت خونه تو یکی از مغازه های بین راه ویترینش و یه نگاه کردم و این کتاب و دیدم برام جالب بود اسم کتاب و اینکه ببینم نظرش چی بوده ... و آیا اصلا چنین مسئله ای واقعا هست؟

تو دور و اطراف میبینیم انسان های پاک تر بیشتر عذاب می کشند ولی واقعا عذاب می کشند یا فقط از دید ما عذاب هست ؟


برخی از قسمت هایی که به نظرم  جالب بوده و خط کشیدم تو کتاب اینجا می زارم شما هم استفاده کنید

چرا انسان های خوب رنج می بینند

کتاب "چرا انسان های خوب رنج می بینند؟"

نویسنده : جی - پی - واسوانی (شاید بهتر است گفته شود که نویسنده این کتاب بودا هست)

مترجم : شهناز مجیدی

انتشارات : محراب دانش

قیمت : 2500 تومان


  • در هر وضعیتی ، بهترین کاری که می توانید انجام دهید و نتیجه را به خداوند واگذار کنید.وقتی "هنری فورد" هفتاد و پنج ساله بود از او راز موفقیتش را پرسیدند. جواب داد: << زندگی من بر سه قانون بنا شده است . زیاد نمیخورم، زیاد نگران نمی شوم، و اگر کوشش خود را به بهترین وجه بکنم، معتقدم که هر اتفاقی می افتد، بهترین اتفاق است.>>
  • آنیتای کوچولو یاد گرفته بود ارگ بنوازد. وقتی یک ترانه را بارها و بارها تکرار می کرد، حوصله اش سر می رفت و انگشتانش درد می گرفت. به استادش شکایت کرد و او گفت : << می دانم انگشتانت درد می گیرد ولی این باعث تقویت آنها می شود>> بعد آنیتا این فلسفه قدیمی رادر جواب معلمش به زبان آورد: << خانم معلم، انگار هر چیزی که قدرت می بخشد، دردناک است!>>
  • آهنگری بود که واقعا خدا را می پرستید ، حتی با اینکه با رنج ها و بیماری های بسیاری مواجه بود. یکی از آشنایانش آدم بی اعتقادی بود. یک روز به او گفت : << چطور می توانی به خدایی اعتقاد داشته باشی که این همه بیماری و رنج برایت می فرستد؟>> آهنگر به آرامی جواب داد: << وقتی می خواهم وسیله ای بسازم یک تکه آهن را در آتش می گذارم. بعد آن را روی سندان می کوبم تا ببینم طاقت دارد یا نه ، اگر داشت، می فهمم که می توانم چیز مفیدی از آن بسازم، اگر نه ، آن را روی بقیه آهن پاره ها می اندازم. این باعث شده که بارها و بارها به درگاه خداوند دعا کنم : <<خدایا ! مرا در آتش رنج بیفکن ولی خواهش می کنم مرا روی تل آهن پاره های بی فایده نینداز.>>
  • در مقابل شکست ها مقاومت نکنید، بلکه به آنها خوش آمد بگویید. هر چیزی که به آن خوش آمد گوییم؛ << تغییر شکل می دهد، رنج به عشق تبدیل می شود. این راز بزرگ زندگی است>>
  • زندگی آسان نیست، مگر آسانش بگیری!
  • ثروتمند گفت : << ولی تو که چیزی نداری ، چطور ثروتمندتر از منی؟ >> درویش جواب داد : << گرچه من چیزی ندارم ولی آرزویی چیزی هم ندارم. تو این همه دارایی داری باز هم بیشتر می خواهی! مطمئنا آدمی که بیشتر می خواهد از کسی که چیزی نمی خواهد و به آنچه دارد راضی است ، فقیرتر است!>>
  • او تجارت پر رونی داشت . ناگهان ، یک شب ، وقتی از شهرش دور شده بود ، خانه و مغازه اش آتش گرفت و هر چه داشت تبدیل به خاکستر شد. میلیونها ریپیه دارایی اش از بین رفت. او چه کرد ؟ اشک ریخت ؟ نه! روی صورتش لبخندی بود و سرش را بلند کرد و پرسید: << خدایا! بعد از این چه کار باید بکنم؟>> و بر روی ویرانه ای که روزی مغازه اش بود ، تابلوی نصب کرد که رویش نوشته شده بود؛ مغازه سوخت! خانه سوخت! کالا سوخت! ولی ایمان نسوخته است! فردا کار را شروع می کنم! این مردی است که می داند چگونه با مشکلات روبرویی کند.
  • یکی از مردم شهر

عادت دارم وقتی کتاب میخونم بعضی قسمتاش و با ماژیک ها highlight خط میکشم که هم بعدا بتونم سریع مرور کنم اگر خواستم و هم اینکه اگر کسی خوسات بخونه لازم نباشه همش و بخونه و سریع مطالب مفید و بخونه ....


کتابی که الان میخوام معرفی کنم کتاب انسان کامل از شهید مطهری هست البته نوشته خودش نیست بلکه متن سخنرانی ایشون که تو دانشگاه علوم پزشکی ایراد شده هستش ...


البته معرفی کتاب نیست برخی قسمتاش که خوشم اومده را و خط کشی کردم و اینجا گذاشتم که استفاده کنید


  • انسان عاشق کمال مطلق است و عاشق چیز دیگری نیست (ص81)
  • مجنون خیال می کند که عاشق لیلی است ، او از عمق فطرت و وجدان خودش بی خبر است. لهذا محیی الدین می گوید: پیغمبران نیامده اند که عشق خدا و عبادت خدا را به بندگان یاد دهند، این فطری هر انسانی هست ، بلکه آمده اند که راه های کج و راست را نشان دهند (ص81)
  • آن عرب الاغی داشت ، می خواست سوار شود آنقدر دور خیز کرد که وقتی به طرف الاغ پرید، آن طرف الاغ افتاد و گفت "شد مثل اول" اگر بنا شود از جاده معتدل اسلام خارج شویم ، چه فرقی می کند که عبادتگرای جامعه گریز باشیم یا جامعه گرای خداگریز ؟ در منطق اسلام هیچ فرقی نمی کند (ص84)
  • زندگی آن است که بمیرید و پیروز باشید ، و مردن آن است که زنده باشید و محکوم دیگران(ص94)
  • نه آن مورم که در پایم بمالند / نه زنبورم که از نیشم بنالند ................. چگونه شکر این نعمت گزارم / که دارم زور و آزاری ندارم(ص114)
  • دنیا تو را فریب داد یا خودت فریب خوردی ؟ من در این باره مقلی می گویم : یک وقت پیرزنی با آرایشهای مصنوعی ، انسان را گول میزند : دندان در دهانش ندارد ، دندان مصنوعی می گذارد ، مو به سرش ندارد ، مو مصنوعی می گذارد. یک بیچاره ای او را به صورت یک زن جوان خیال می کند و وقتی کار از کار گذشته است می بیند که اشتباه کرده است. ولی یک وقت همین پیرزن می گوید : آقا ! سن من پنجاه و نه سال و شش ماه و شش رو است و حقیقت را می گوید. دندانها و موهایش را نشان می دهد. می گوید : یک دندان هم به دهانم ندارم و موهایی که می بینی ، موی مصنوعی است که به سرم گذاشته ام. من همین هستم؛ آیا حاضری با من ازدواج کنی؟ او هرچه می گوید: من دندان ندارم ، انسان می گوید : قربان همان دندانهایی که نداری! هر چه می گوید : من زلف ندارم ، انسان می گوید: شما تعارف می فرمایید ، من می فهمم که شما دارید هزم نفس می کنید. پس این پیرزن تو را فریب نداده ف تو خودت آماده فریب خوردن هستی ، خودت می خواهی خودت را فریب دهی ، یک موضوع برای فریب خوردن می خواهی(ص178)
  • سعدی در گلستان می گوید : از عارفی معنی این حدیث را پرسیدند که چرا پیغمبر فرمورد:نفس خودت از همه دشمنها با تو دشمن تر و از همه نسبت به تو خطرناک تر است ؟ آن مرد عارف این طور جواب داد : برای اینکه اگر تو به هر دشمنی نیکی کنی و آنچه می خواهد به او بدهی با تو دوست می گردد ، الا نفس که هر چه بیشتر خواسته هایش را به او بدهی با تو دشمن تر می گردد.(ص188)


فکر کنم نصف دوم کتاب و فلم همراهم نداشتم چون خط کشی نشده بود .....


همین نصفشم خوب بود امیدوارم بتونم بقیه کتاب هایی که خوندم و کتاب هایی که خواهم خواند را هم برای شما ارائه بدهم

  • یکی از مردم شهر
یه چند روزی میشد این فیلم و دانلود کرده بودم ولی وقت نشده بود ببینم تا امروز که بالاخره یه وقتی پیدا شد و دیدم ...

معرفی فیلم

بعضی از دیالوگ های فیلم + بعضی از تفسیرهای من از برخی قسمت های فیلم ... :

  • پسرم هیچ وقت اجازه نده دیگرون خودشون و از تو بالاتر بدونن
  • مدیر مدرسه : پسر شما به دلیل هوش پایین نمیتونه تو مدرسه ما ثبت نام کنه ... مادر : یعنی هیچ راهی نداره .... مدیر : آقای کمپ چطورن !!!  ( احتیاج به توضیح نیست ، خداکنه خلق خدا هیچ وقت احساس نکنه که کسی به کمکش احتیاج داره ، چون اول یاد هوس خودش میفته و احتیاج خودش  )
  • وارد اتوبوس مدرسه شد و هیچ کس بهش جا نداد ، یعنی هیچ کس ازش خوشش نیومد ( برای همه اتفاق افتاده ، از یکسی خیلی خوشت میاد هی میخوای اون و بیاری پیش خودت یا همش کنارش باشی ، یا برعکس از یکی بدت میاد بدون هیچ دلیلی و میخوای که ازش دور شی البته بیشتر این اتفاق تو زمان بچگی میفتاد ولی همین اتفاق چقدر سرنوشت های بعضی بچه هایی که به هر دلیلی تو دل برو نبودن را تغییر داد کسایی که هزار و یک مشکل داشتن که اجازه تو دل برویی بهشون نمی داد )
  • دختر : تو احمقی ، چیزی هستی ؟ ... فارست : مامانم میگه احمق کسیه که کارهای احمقانه انجام بده
  • مامانم میگه معجزه هر روز اتفاق میفته ، بعضی مردم اینجوری فکر نمیکنن ولی براشون اتفاق میفته (این قسمت از فیلم فوق العاده بود یه سری از بچه های مدرسشون هی دنبال این راه میفتادن تا مسخرش کنن و بزننش چون به کمک پای مصنوعی راه میرفت بعد تو همین جریانات یه روز که داشت از دست اینا فرار میگرد متوجه شد که پاش بدون مشکل میتونه حرکت کنه که دلیلش همین تلاش روزانه برای فرار از دست اینا بود این یعنی هر روز معجزه ای در زندگی ما هست)
  • دختر : هیچ فکر کردی در مورد این که میخوای در آینده کی بشی ... فارست : کی بشم ؟ مگه قرار نیست خودم بشم ؟ ... دختر : همیشه خودت میشی فقط یه جور دیگه ای از خودت
  • برادر بودن باید کار سختی باشه !
  • فرمانده : گامپ تنها هدفت تو این ارتش چیه ؟ ...گامپ : فقط دستوراتی که شما میدید را انجام بدم (این ساختار افتضاح تو سربازی رفتنای ما هم هست سر و کله زدن با یه عده آدم بی سواد و عقده ای)
  • دوست خوب چیزی نیست که بتونی تو هر گوشه و کناری پیداش کنی
  • من نمیدونستم ولی قسمت بوده من مامانه تو باشم ...
  • من معتقدم آدم خودش سرنوشت خودش و میسازه فقط باید نهایت استفاده از اونچه خدا بهت داده رو بکنی
  • زندگی یه جعبه شکلاته ، نمیدونی چی ازش نصیبت میشه
  • قبل از اینکه بتونی به جلو حرکت کنی گذشته را پشت سر بزار


واقعا فیلم عالی بود ، نتیجه ای که به نظر من میشه از فیلم گرفت اینه که ما با هر محدودیت و یا کمبودی که داریم به جایی که بخواهیم میتونیم برسیم چون یه چیز بین همه آدمها مشترک هست و اون اینه که توانایی تلاش کردن دارن ... ولی آیا میخوان ؟


مطمئن باشیم تو همه اتفاقاتی که د رزندگی برامون میفته چه بد ، چه خوب ف حتما حکمتی نهفته که در آینده تبدیل به اتفاقی عالی برای ما می شود ...




  • یکی از مردم شهر


داشتم از محل کار بر می گشتم تو راه دیدم یک آقای کت و شلواری و خیلی باکلاس و اتو کشیده ، کله مبارک و از لای نرده های ساختمان شهرداری کرده تو و داره داد می زنه :

مرد : آقا .... آقا.... آقا...

صداش نمی رسید بلندتر گفت

 آقاااااا .... آقاااااا

نگهبان : بله

مرد : چی شد یکی دیگه زد ؟

نگهبان  : کی ؟

مرد : پرسپولیس !!!


این مکالمه به اینجا که رسید من از بغلشون رد شدم و متوجه ادامه صحبت نشدم ، فقط یکم تو فکر فرو رفتم ...



  • وقتی فوتبال تماشا می کنیم با هیجان اون ما هم از لحاظ بدنی دچار تغییر تحولات مربوط به اون هیجان میشیم و فقط فرقش اینه که اون بازیکنی که بازی می کنه در حین ورزش هست و این هیجانات براش ضرر نداره یا کم تر داره ولی ما فقط برامون ضرر داره ...
  • بعد از تماشای یک بازی جذاب اون بازیکنی که از بازی بدش عصبانی شدی و یا از بازی خوبش تعریف کردیم حداقل در بدترین شرایط سالی 300 میلیون می گیره ولی من و شما دنبال یارانه 40 هزار تومانی هستیم و هر روز در حال دفاع از این رئیس جمهور و اون رئیس جمهور ....
  • این بازیکنی که به خاطر تماشای فوتبال توسط ما مشهور شد ، میشه الگوی جامعه به لحاظ محبوبیتش ، بعد همین بازیکن میاد تو تلویزیون میگه من ماهانه 10 میلیون هزینه لباسام هست ، اونوقت بچه هایی که این و الگو خودشون میگیرن به نظرتون چقدر میشه از اونا تو رشد عقانیشون و انسانیشون انتظار داشت ....


نمیدونم چرا این مطلب و نوشتم ولی امیدوارم سالی برسه که بتونم انتهای اون سال بگم امسال حتی یک دقیقه هم فوتبال تماشا نکردم ....


البته فوتبال بازی کردن خیلی عالی هست به نظر من ولی فوتبال تماشا کردن ....

  • یکی از مردم شهر

یه حدیثی فکر کنم از امام علی بود که می گفت "تاریخ کامل تکرار می شود پس از آن پند بگیرید" (یه چی با همین مضمون)


زمان حضرت یوسف مردم برای اینکه فطرتشون نیاز به ارتباط با خدا داشت ، طبیعتا دنبال خدا بودن ولی نمی دونستن کجا پیداش کنن به همین دلیل میرفتن سراغ کاهنان و با آنان به عنوان نماینده خدا ارتباط برقرار می کردن دریغ از اینکه خدا از رگ گردن به ما نزدیکتره و هیچ واسطه ای نمی خواد ...

دوران ما هم همین شده ...

مردم افتادن دنبال کاهنان (مدلش عوض شده) و دنبال آرامش خدایی هستند و کلی بیت المال صرف معبد این کاهنان میشه تا مشکلات مردم رفع کنند در حالی که اگر این پول خرج مردم شه مشکل حل میشه




زمان حضرت یوسف معبد کاهنان از طلا بود از الماس بود از .. بود ولی همیشه دستشون جلو مردم دراز بود

دوران ما هم همین شده ....

شب جمعه برو مسجد محلتون ، کیسه گدایی مسجد دستشون هست و میچرخونن میگن کمک به مسجد والا تا اونجایی که من تاریخ خوندم زمان پیغمبر هرکی مشکل مالی یا .. داشت می رفت مسجد و مشکلش حل می شد الان ملت باید برن مشکلات مسجد و حل کنند



زمان حضرت یوسف حرفی که کاهنان می زدند حرف 100 درصد درست بود و مردم اجازه اظهارنظر و یا تغییر نداشتن ....

زمان ما ....

حرفی برای گفتن ندارم




  • یکی از مردم شهر
رفتم تو شیرینی فروشی برای خرید یه زوج جلوی من بودن.برای خرید بعد از خریدشون من سفارش دادم که فروشنده در حین بسته.بندی.گفت : مرد هم مردای قدیم اصلا زنشون و آدم حساب نمیکردن این یارو هی از زنش میپرسید این خوبه، اون خوبه، چی بگیرم....
منم یه لبخندی زدم و پول و دادم و اومدم بیرون...
  • یکی از مردم شهر